بد نیست...
بد نباشد امیدواری و حسرت
بد نباشد ، بیقراری و فکرت
...
تمام آنها ، نوید ماندم گشت
شاید کشاند مرا سوی رحمت
...
کنیم بر دردهای هم گشایش
همه گرد آیند ، تا برند زحمت
...
چه نیکی ها شد چون دوایی
بر دست و دلبازی مکن غفلت
بد نباشد امیدواری و حسرت
بد نباشد ، بیقراری و فکرت
...
تمام آنها ، نوید ماندم گشت
شاید کشاند مرا سوی رحمت
...
کنیم بر دردهای هم گشایش
همه گرد آیند ، تا برند زحمت
...
چه نیکی ها شد چون دوایی
بر دست و دلبازی مکن غفلت
حس کنم ، لیاقتی نیست در وجودم
شایستهی این ، عابد و معبود نبودم
...
خیری در خود ندیدم ، رَوَم با دیگری
تنهایی بغل کردم ، آرامش دل کبودم
...
نمیرنجم ، زیبا برایم دیدن و شنیدن
بهر آرامش دل تنها ، شعر ها سرودم
...
چه بسیار سخن هایی ، بیهوده بینم
چقدر از عاشقی ها ، بی بهره موندم
...
پشیمان نیستم اما از این آزادگی ها
از بی طرف ماندنم ، بی گناه نبودم
کاش میشد چیزی تو مغزم نباشه
حرف بیخودی قابل هضمم نباشه
...
هرکاری بشد دل ، انجام دهم زود
چون مغزی ندارم ، از عمدم نباشه
...
دیوانه بازی ، چون لیلی و مجنون
ظلم و ستم ها ، قابل درکم نباشه
...
به آغوشم بگیرم ، هر نوع عشقی
چون دیوانه ام ترسِ مرگم نباشه
عوض گشته ، رسم نیاکان
احوال گذشته ، بزم باران
...
شب نشینی ، پرسش حال
سرور و شادیِ بازیِ مردان
...
رسمی گشته ، دورهمی ها
بی اشتیاقیها ، دلهای نالان
...
از کنایه ها ، دل چه سنگین
رو سویی کند باز یاد یاران
...
کهن نسل ها بر اینند ، همه
بازگردم کاش ، به آن دوران
الهی زینتی بر جان و ایمان
توانی بر دلم بر عهد و پیمان
...
نباشم دائما در فکر و خیالت
نگه دار مرا ، نگه داره یتیمان
...
بلند بالاست لیست توبه هایم
امیدی تا شوم همنشین نیکان
چرا گویم که باید رود ابرها کنار
چه حق دارم بگویم ، باران نبار
...
گویی ، این باران مرا میسازتم
یکجا میزداید شر هر ایل و تبار
...
ببار باران تا ، آرام گیرد این دلم
ببر با خودت از دلهای مرده غبار
...
دیری نگذشته فصل خشکسالیم
از یاد برده ام عطر درختان چنار
...
بر آن خاک باران خورده تکیه ای
لمس کنمت تو را حتی سالی یبار
تا نکنی ای دلم ترک ، عادت
نی سرای باقی روح ، راحت
...
سخت ، این مسیر پر کلنجار
ذرهای خطا ، سیاه شود نامت
...
تنهایی سفر کردن ، چه دشوار
تنهایی ، در این رهِ تلخ کامت
...
دلم از عاشقی بی نصیب ماند
کس نگفت بیا تا پر کنم جامت
...
تقصیر خود باشد ، بی نصیبی
اعتمادم بُرد آنچه اندازتم یادت
...
زندگانیم در این دنیا ، چو روح
نپرسیدند هست شیرین کامت؟
...
سلب گشت امیدم از دنیای فانی
رسم بر آن برین بهشت ، شایت!
آرزویت میشود ، بی خیالی سر کنی
سر عشقت نوازش ، چشمت تر کنی
...
عهد کنی ، نشان گیسوانش تا که باز
سختی این حال و روز تلخ ، خر کنی
...
دائما زند صدایت ، کند نگاهت تو را
تا نغمههای عاشقانه اش ، از بر کنی
...
شور و اشتیاق قلبم ، بیقراریهای او
تا که گوش عالمیان ، برایش کر کنی
...
گر تو هم مثل من بی همدم و بالینی
با خیال همدم همدمان بال و پر کنی
الهی تا توانم گیرم سراغت
نی حاکمی چون تو بی منَّت
...
عارفان و عاشقانت چه بسیار
بهرت سخن ها گفتند برایت
...
پلیدی چو من زنده گذاردی
امیدی بر ره یابیم شایدت
...
شاید این یافتنِ بهترین است
آن همه فکر و دردِ در عالمت
...
پندارند بسیار خود برتر ز تو
نیست گویند که بوده خالقت
...
عالمی از آش و کشک آمد پدید
نظم و رزم زندگانی نی لازمت
تا میتوانی با زجر زندگی کن
اعصاب خود هی خط خطی کن
...
برای لحظهای آرمیدن
از خالقت مرگ طلب کن
...
دین آموز نابلد ، دینم خراب کرد
تمام آرزوهایم نقش بر آب کرد
...
نمیدانم دگر چیست زندگانی
کاش نباشی ، کاش پیشم نمانی
...
ز یاد بردم شرف ، عشق و امید را
بغل کردم برایش چنین قلب پلید را
...
بر چشمان غمگین ، دگر سویی نمانده
روزگارم بس بی طاقتی هایم چشانده
...
طلب کردم دیوانگی را ، تا آرام بگیرم
با گوش بسته گوشهای مادام بشینم
...
پسندند مرا ، چنین خام و ساده
فراموش کنم حال ، آن نام و باده