اونایی که قبلا گفتم
اشکهای خود را بهر پوچی روانه مکن
با آن که میدانم دلت غمکدهای سوزان است
...
درد بغضم گونههایم را نوازش میکند
لحظه های شادم را خرابش میکند
...
در سرزمین مردگان ، زندگانی را چه سود
آن همه خنده و عشق برای که بود
...
عالم خاکی پسندد ز تو ره دوری را
چشم و دل مجنون تو طلبد کوری را
...
عالمی بهر ما زنجیر بر زمانه
کاش این نیکی کند سویش کمانه
...
حال عالم را زنجیر بر قلب و دل است
بر گفته هایشان پاسخ گفتن مشکل است
...
عاقلان ، دیوانگی بر دلم مهر کنند
تا نسیم صبح گاهی ز من ظهر کنند
...
عشق خاکی تو را تریاکی کند
عشق آسمانی ، آنچه خواهی کند
...
از جاهلی ، بر آسمان کوبند
چه بد سرانجامان کز او دورند
...
نمازت ، بر زبانت جاریست
تا رکوع مکنی حکایت باقیست
...
دل و جانم مدهوش بیابان نادانی
نگه دار دلم را ، تو بهترین نگهبانی
...
مردمان آزرده روح را چه کس رنجیده
دلهای گنه آلود ، هنوز زو نترسیده
...
دیوانگان چشمان خود بستند از شوق مستی
آخر که رسند ، گویند به خود سیاهی که هستی
...
عشق من به عشق تو به عشقشان
ناتوانم از چگونه پاسخ گفتن بهشان
...
سکوت و لب گزیدن ، گویند بی نیازی
ندارد کلیدی چنین ، مخزن السراری و رازی
...
من نه ایوبم نه یعقوبم در این عمر کوتاه
صبر من ناچیز است و عشق من پویا
...
زین دم دمی مزاجی ، کینهای گشتم و خشمگین
ترسم این جنون اندازتم بر آتشی سهمگین
...
قدم گاهت کجاست ، فرمانروای عالمی
حکم تو فقط سزاست ، بر گناهان آدمی
...
مُعَبِّری مشغول تعبیرم شده
درد و جنون گریبان گیرم شده
...
قلب کوچکی است در سینه ام انگار
کوچکترین زخمی ، اشکم کند تکرار
...
در باورم از دلاوری سر شارم
چشمان اما دید ، تاب کافی ندارم
...
هر چه جاهدان سویم بخوانید
عاقبت ، دست خالی باقی بمانید
...
گزارند هر کسی را در قبر خود
وسوسههای شیطان برای که بُد