دیگه حال ندایه...
تا میتوانی با زجر زندگی کن
اعصاب خود هی خط خطی کن
...
برای لحظهای آرمیدن
از خالقت مرگ طلب کن
...
دین آموز نابلد ، دینم خراب کرد
تمام آرزوهایم نقش بر آب کرد
...
نمیدانم دگر چیست زندگانی
کاش نباشی ، کاش پیشم نمانی
...
ز یاد بردم شرف ، عشق و امید را
بغل کردم برایش چنین قلب پلید را
...
بر چشمان غمگین ، دگر سویی نمانده
روزگارم بس بی طاقتی هایم چشانده
...
طلب کردم دیوانگی را ، تا آرام بگیرم
با گوش بسته گوشهای مادام بشینم
...
پسندند مرا ، چنین خام و ساده
فراموش کنم حال ، آن نام و باده